شمارهٔ ۱۲
ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بودبر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
شاهدی کآواز او از کعبه میآمد بگوشعشق بردم بر نشانش مست در میخانه بود
زان بت بیپرده پوشد ار که شیخ شهر چشمعذر او خواهم من از پیرمغان بیگانه بود
زاهد ار پنداشت با تسبیح او گردد سپهربیخبر زان چشم مست و گردش پیمانه بود
روز آدم را سیاه آنخال مشکین کرد و عقلبر گمان افتاد کان دلبردگی از دانه بود
دود او در سوختن میکرد ظاهر حال شمعکاین شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود
از صفی جو داری ار گمگشته ای در راه عشقزانکه در زنجیر زلفش سالها دیوانه بود