گنج

شمارهٔ ۱۱

۲۲ بیت
گفتم اندر قدمت این سر و این جان منستگفت هر جا سر و جانیست گروکان منست
گفتم این چیست کز او سینه‌ام آتشکده گشتگفت این عشق منست آتش سوزان منست
گفتم از عشق تو عقل و دل و دین تفرقه شدگفت جمع آن همه در زلف پریشان منست
گفتم از بعد جنون نیستم از دل اثریگفت آواره بصحرا و بیابان منست
گفتم این سر شدم اندر سر سودای تو خاکگفت سرهاست که افتاده بمیدان منست
گفتم از دلم توأم راه رهایی به نماندگفت این نیست عجب اول دستان منست
گفتم احسان تو گردد بکه افزوده مدامگفت بر آنکه بجان شاکر احسان منست
گفتم از گردش چشم تو شود عاقله مستگفت او دُردکش حلقه مستان منست
گفتم از چیست که یوسف صفتان در خطرندگفت کاندر ره دل چاه زنخدان منست
گفتم از درد نماندم بدل امید علاجگفت دردیست که همسایه درمان منست
گفتم آن کز غم لعلت دل و جان باخت چه یافتگفت جان پرور اون حُقه مرجان منست
گفتمش خضر نبی زنده بگیتی بچه ماندگفت او طالب سرچشمه حیوان منست
گفتمش جای تو در هیچ دلی نیست که نیستگفت دلها همه در حیطه فرمان منست
گفتمش روز من از هجر تو گردید سیاهگفت روز همه‌کس تیره ز هجران منست
گفتم از حسن تو حیرانم و بر روی تو محوگفت هر ذی‌بصری واله و حیران منست
گفتم این روشنی اندر افق از چیست بصبحگفت از عکس بناگوش و گریبان منست
گفتم آفاق شده خرم از انفاس بهارگفت آنهم نفسی از دم رحمان منست
گفتم اخلاق تو حاکسیت ز جنات نعیمگفت جنات نسیمی ز گلستان منست
گفتم ایوان ترا روی زمین پرده کجاستگفت افلاک بر این پرده ایوان منست
گفتم از دست غمت بگذرم از کون و مکانگفت هر جا گذری ساحت و سامان منست
گفتم آلوده صفی را ز چه شد دامن دلقگفت پاکی همه چون درخور دامان منست
گفتم ارلایق آتش بود اینخرقه بجاستگفت بل در خور آمرزش و غفران منست