شمارهٔ ۱۰
باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیستشد با همه کس تا که نگوید کسی نیست
هر زنده دلی دل ز مسیحا نفسی یافتآنرا نفسی نیست که عیسی نفسی نیست
عالم همگی پرتو آن طلعت زیباستموسی نظری نیست که روشن قبسی نیست
زاهد نبود آگه از اندیشه عشاقهم فکرت عنقا بمعانی مگسی نیست
شد قافله پیدا و از ایشان رسد آوازکس هیچ نیازش بصدای جرسی نیست
جان از باختگان واقف از اندازه عشقنددریا سپری در خور هر خار و خسی نیست
در کشمکش عشق بود عقل شهان ماتاین بازی و برد از پی فیل و فرسی نیست
عشق تو بدان مایه که از دل برود غیرسوزیست که در سینه هر بوالهوسی نیست
گر دین و دل اندر خم زلف تو شد از دستترک دل و دین بر سر آن طره بسی نیست
باشد که بپای ت نهم سر بارادتچند ار که بوصل تو مرا دسترسی نیست
هشیار ز چشم تو در این شهر نمانده استاینست که اندر پی مستان عسسی نیست
از خرمن دنیا نخورد گندمی آنمردکاین دور فلک در نظرش یکعدسی نیست
در عشق تو هر کس بتمنائی و حالی استغیر از تو صفی را بصفا ملتمسی نیست