بخش ۵۲۱ - یوم الجمعه
تو یوم الجمعه دان وقت لقایتپس از جمله فناها در بقایت
مراد از یوم جمعه در حصولتبسوی عن جمع آمد وصولت
مراقب باش وقت جمعه بر جمعخطاب جمع او را قلب کن سمع
پریشانی بهل جمعی آوربگیر ار جمعه شد جمعیت از سر
همه ایام خود را جمعه پنداربجمعه وقت خود پس مغتنم دار
که یومالجمعه یومالتصال استبعارف وصل بعد از انفصالست
صفی در جمعه روشن گشت شمعشنمودند از تفرق جمله جمعش
مر او را فیض قدسی موهبت بودنه اسبابی که پنداری جهت بود
نه تحصیلی است علمش نی کتابینه تعلیمی و خلقی و اکتسابی
بخوانی جمله گر بحرالحقایقلدنی علم را یابی دقایق
شود این معنی ارخوانی یقینتبدانش ره دهد روحالامینت
هم ار منکر شوی نبود عجب آنچه فهم خویش میسنجی بمیزان
هر آن کوتاه سیر و تنگ چشم استبنفی اهل حق از روی خشم است
حجاب خلق هر عصری حسد بودبنادر دیده پاک از رمد بود
هر آن صاحب کتابی را بهر طورز حقد انکار کردند اهل هر دور
چه قرآنرا که دو نان دون شمردندجهان عقل را مجنون شمردند
بود ژاژ این سخنهاور که برخیزبود حرفی از آن میباشد از غیر
نه من صاحب کتابم این مثل بودمثل نادر بجائی بیخلل بود
تو را گویم کلامی بی زتشویشجهان یکسر بود دیوان درویش
هر آن رازیست ماند از وی نهفتههر آن حرفی که هست او جمله گفته