گنج

بخش ۴۵۷ - علامه اخری لدفع الریاء

۲۱ بیت
تو را گویم علمتهای مجموعریارا کی شود سر تا که مقطوع
ز مدح و ذم شوی وقتی که آزادنجنبد کوه عزمت هیچ ازین باد
مساوی آیدت تکذیب و تعریفبود باید بیادت ذم و توصیف
ز بادی شد پریشان خار و خاشاکز طوفانها نجنبد توده خاک
بلرزد کاهی از بادی نه الوندبود مرد ریائی قدر او چند
که گوشش بر قبول ورد خلق استباین کند و غل و را پا و حلق است
مگر مدحش کجا در انجمن شدکمالاتش قبول مرد و زن شد
زیاد و کم بسی گوید بتوصیفز خلقان تا کنندش خلق تعریف
بدی گر گفته باشندش ز جائیپی دفعش فزاید بر ریائی
مگر ذمش بدل گردد بتحسینکند هر سو طلب یاری سخن چین
که گویندش بمجلسها حکایتکرامتها کنند از وی روایت
بذکر و ورد و طاعاتست دایمبود شب در قیام و روز صائم
فلانکس شد مریدش یافت منصبنیازی هر که بردش یافت مطلب
دعایش بس مجرب درمهماتدر انکارش بسی دیدند آفات
از آن غافل که بعد از رنج افزوننصیب از نیل خلقش نیست جز خون
از آن غافل که این خلق مکدردو صد بارند از وی بینواتر
گذشته عمر و بادش برده خرمننه جز ریگش بجای زر بدامن
غرض تا در خیال مدح و ذمیبتن زان مرده مارت هست سمی
پی تحصیل تریاقی کن اقداممهل کز کف رود اوقات و ایام
ثنای خلق معیار ریا دانفسردنها ز دم اژدها دان
گر افشردی و او را جنبجو نیستدگر میدان که روحی اندرو نیست