گنج

بخش ۴۳۸ - الموت

۱۲۳ بیت
بود گر معنی موتت به نیتشد آن قمع هواهای طبیعت
بود در اصطلاح قوم مردنبترک آرزوها جمله کردن
گذشتن از همه لذات و شهواتنگشتن گرد نفس و مقتضیات
نباشد جز که از نفس پرأفتهواهائی که بینی در طبیعت
چون میل نفس گردد سوی اسفلشود مرقلب را جاذب بأنزل
بمیرد از حیات معنوی قلبشود ز او نور علم و معرفت سلب
بتیه جهل و نادانی شود گمبود در زمره انعام و بلهم
بمیرد ور که نفس از آرزوهاهم از میل مجاز و خلق و خوها
نماید قلب رو بر عالم قدسچه او را هم بآن عالم بود انس
محبت باشدش بالطبع و بالاصلبملک قدس و هم بروی شود وصل
رسد او را حیات و نور ذاتیکه نوبد در ردیف او مماتی
فلاطون داده خود فتوی زیادهبر این موتت ز «موتوابالاراده»
کزان پس بالطبیعه زنده گردیدر اقلیم بقا پاینده گردی
بود فرموده جعفر موت توبتکه هست از ما سواللهت بنوبت
نه تنها توبه‌ات از سیئات استکه هم از هر چیز حتی از وجود است
نه تنها مردنست از دارناسوتکه هم باید گذشت از ملک لاهوت
نه تنها کن تو ممکن را فراموشکه باید شد هم از واجب کفن‌پوش
پس از مردن مشو بند حیاتشگذر کن هم ز اسماء و صفاتش
بقاها کایدت بعد از فناهاقلندر شو بمیر از آن بقاها
مراتب راز عشقش زیر پی کنبه پیشت هر چه آید ترک وی کن
غمی جو کز پیش شادی نخواهیخرابی شو که آبادی نخواهی
چو مردی هم ز ممکن هم ز واجبگذشتی از مقامات و مراتب
سراغی از صفی گر در مقامیشدت بر روی رسان از ما سلامی
که او آواره از کون و مکان شدنه تنها بیکس و بیخانمان شد
و را هر جا نشست از ضعف راندندبهر دامی فتار او را رهاندند
نرفت از خود بزنجیرش کشدیندبقهرش بند هر قیدی بریدند
بمرد او از جمادی و نباتیدگر از رتبه وصفی و ذاتی
امید از ممکناتش منقطع گشتغبار و همش از ره مرتفع گشت
نماند او را غم بیگانه و خویششد آزاد از خیال مذهب و کیش
چه در کثرت نماند آثار و نامشیقین بود اینکه وحدت شد مقامش
از آنجا هم کشیدیدنش که برخیزیکی خاک فنائی جو بسر ریز
از این موت و مکانها حاصلی نیستتو را جز لامکانی منزلی نیست
مراد از لامکانی بسی نشانیستکه آخر موت ارباب معانیست
کند خود را و موتش را فراموشفتد ز ادراک هستی مست و مدهوش
صفی را خنده آید کز قساوتکند هر کس باو نوعی عداوت
باقسماش کنند از رتبه زایلبآزارش شوند از کینه مایل
از آنغافل که با اهل فنا جنگبود چون آنکه بر دریا زدن سنگ
نه دریا پر شود از سنگ اطفالنه بر خشم آید از غوغای جهال
فقیر از طعن کس گرد نه دلتنگزنند این غافلان برجام خود سنگ
صفی کی بر ستوه آید ز کورانخورد چند ار لگدها زین ستوران
نمیی تا خود از خلق و خصالتنباشد درک حال اهل حالت
نیابی سر اینمعنی که درویشندارد چون ز جور خلق تشویش
نگیرد در مقامی نقش و رنگینباشد با گروهش صلح و جنگی
نباشد یادش از موجود و معدومکه تا گردد از آن خورسند و مهمور
چه پروامرده را از ننگ و از نامبفکرش کی رسد تعریف و دشنام
دمی از خود بمیر آنگه توقفنما درحال ارباب تصوف
بمیر از خود دمی وانگه نظر کندر اینعالم یکی سیر دگر کن
به بین تا چیست سر موت احمرکه آن باشد خلاف نفس ابتر
نبی گوید جهاد اکبر اینستکه راجع بر جهاد مشرکین است
خود این راموت جامع گفته صوفیدر این بستر براحت خفته صوفی
هر آن مرد از هوای نفس گمراهحیات ازمعرفت یابد بدلخواه
بمیرد از جهالت پس شود ویبنور علم و عرفان هر نفس حی
«او من کان میتا» در عبارت«فاحییناه» زین آمد اشارت
که باید مرد از نفس و هواهاشدن پس زنده بر نور و نواها
بمیری گر یکی زین زندگانیکه داری پس بحق باقی بمانی
ره مردن طلب کن گر فقیریمدد جو اول از روشن ضمیری
نگردد بسته نفس از هیچ‌بندیمگر از حبل عشق آری کمندی
بطاعتها که داری در تعبدز ورد و ذکر و قرآن و تهجد
صلوه وصوم و حج اطعام و ایثارنگردد خسته زینها نفس غدار
کند بل همرهی در جمله اعمالکه پنداری تو را یار است و هم حال
مگر که آری بکف دامان یاریشوی در راه عشق او غباری
بدست او دهی دستی به پیمانبه پیش حکم او برخیزی از جان
رود سوی نشست از این قبولیتپیاپی زانوی نفس جهولت
تو گوئی نفس برفی در سبد بودهلاکش نزد خورشد اسد بود
از آنرو حمل هر باری بعادتنماید غیرتمکین واردات
بآسانی بهر طاعت دهد دلبجز تمکین کش آید سخت مشکل
از آن گوید محقق نفس و ابلیسیکی بودند اندر کبر و تلبیس
ز سجده آدم آن سرکش ابا کردباظهار منیت ابتدا کرد
کسی کورا طبیعت گشت غالبنگردد جز باهل طبع راغب
از آن نفس تو جز اماره نبودکت از میل طبیعت چاره نبود
اگر گاهی کنی ترک مرادشبرآید آه تشویش از نهادش
وگر لوامه باشد در اقامتکند خود را ز فعل بد ملامت
وگر یکجا نمائی ترک میلشفتد آتش بخرمنها و خیلش
ولی این بس تو را دشوار باشدمگر عون الهت یار باشد
که تا نفس تو گردد مطمئنهشود فارغ ز تلوین و مظنه
غرض باشد گر از پیری افاضتبود به نفس را از هر ریاضت
چه تمکین واردات خیزداز عشقخضوع آید هوا بگریزد از عشق
چو عشق آمد حریف صد سوار استاز و نفس موسوس خوار و زار است
چو عشق آمد ز نفس ایمن توان بودکه عشق از فتنها دارالامان بود
نماند عشق برجا حرف و نقلینشان از قبح نفس وحسن عقلی
چو عشق آمد وداع کفر و دین استکجا داند که آن دزد این امین است
نه تنها سوخت نازش ما و من راکه سوزد روح و نفس و قلب و تن را
بسوزد نفس و نارد در مظنهکه این امار بد یا مطمئنه
ولی بیعشق پای نفس باز استز هر سو بر تو دست او بد یا مطمئنه
ولی بیعشق پای نفس باز استز هر سو بر تو دست او دراز است
اگر مردی بمیرانش باقساممراین خود موت جامع باشدش نام
از اینرو جامع‌اند را اصطلاح استکه نفس ار مرد حالت بر صلاح است
ز موت نفس هر موتی شود سهلکه بس ترکیبها او راست در جهل
اگر شد موت احمر حاصل تودگر موتی نباشد مشکل تو
مراد از موت احمر موت نفس استحیات روح و عقل از فوت نفس است
اگر نفسی بمیرد حسن بخت استاز آن پس جوع و عریانی نه سخت است
بود مر موت ابیض جوع درویشرجوعش نیست هرگز ضعف و تشویش
شود زین موت وجه قلبش ابیضبحق چون کار قوتش شد مفوض
رسد پس فطنتی او را بباطنحیاتی آیدش بر قلب فاطن
نه هر کس را نشاند حق بر این خوانشکم جز مرد را نبود بفرمان
نباشد میل حیوان جز بخوردنخورد کی آنکه دارد دل بمردن
بود آنموت اخضر بی‌مناعتکه پوشی کهنه ثوبی از قناعت
گذاری جامه نو را باطفالسپاری این تجملها بجهال
نیرزد جامه‌ات گر قدر کاهیچه باک او را اگر پوشیده شاهی
خوش آن ثوبی که زیرش بحر جانستچو لیلی کافتابش در میان است
بود ایذای خلقت موت اسودصفی این موت را دیده است بیحد
ز خلق از هیچ آزاری نرنجیدکه در آزار خود خلقی نسنجید
سخنهائی که آن بس دلشکن بودشنیدم لیک دانستم ز من بود
ز طعن خلق خوردم هر چه خنجرشد آن دلدار با من مهربانتر
عیان گشت اینکه هر زخمی که از خلقرسد بیرون بتی اندازد از دلق
دغلهائی که باشد فرقه فرقهنهان از هر جهت در زیر خرقه
بود مر نفس قدسی را علایقز وصل یار و الطافش عوایق
مرا از خلق خستها شرف شدکه از راهم موانع برطرف شد
بهر روزی مرا بود انتظاریکه بر دل آیدم از خلق خاری
شبم دلدار می‌گفت آن سخنهاکه بشنیدی بیان کن ز انجمنها
نپنداری که بود آنها ز خلقتمنت گفتم چه بود آلوده دلقت
مگر تا واقف از سالوس باشیمبادا با ریا مأنوس باشی
مدار این غم که کج یار است گفتندخلایق هر چه امر ماست گفتند
بمیر از مدح و دم خلق و خوش باشبدور از طعم شیرین و ترش باش
بتعریف آنچه خوردی طعمه قی کنبتکذیب آنچه دید خاک پی کن
بمان این نیک و بدها جمله برزیربموت خویشتن گو چار تکبیر
که آن خود کاشف از موت سیاهستفنای ذات عارف در الهست
سوادالوجه فی‌الدارین این استسیه‌روئی در این صورت یقین است
ز دامان تو خیز گرد امکاننه‌بینی جز حق اندر عین ایمان
شود چون با تو محبوبت هم آغوشزیادت ما سوا گردد فراموش
چو خواهد بر تو او جور خلایقز جان برجور خلقان باش شایق
به پشت سرفکن کون و مکان راخود و خلق و زمین و آسمانرا
تو حسن موت اگر داری مسلمبمیر از غیر حق و الله اعلم