گنج

بخش ۴۲۸ - المکر

۹۳ بیت
کنم تفسیر مکر از بهر عارفوی ارداف نعمر شد با مخالف
ابا سوء‌ادب ابقاء حالاتدگر اظهار آیات و کرامات
که آن نه از امر باشد هم نه حدشکند سوء‌ادب ز اندازه ردش
کنم توضیح تا معنای مکرتنماند مختفی بر چشم فکرت
بود مکر آنکه جای حق گذاریمخالف بر ردیف نعمت آری
اگر ترک ادب بالا تصالتزند سر ز اتصال سوء حالت
بقول و فلع با حقت ادب نیستاز آنرو هیچ در حالت طرب نیست
دگر اظهار اجاز و کرامتبمیل خود ز مکر آمد علامت
کرامت حد آن باشد که نابودبود از خود هم از هر میل و مقصود
خود آنهم لایق آمد در مقامیکه امر حق شود بر نیک نامی
بدون امر حق مکر است و مرتدندارد اینچنین کس اینچنین حد
کند بر خلق حق پس مکر او فاشکه این نه راهرو مردیست قلاش
چو خیرالماکرین شاه قلوبستدر آن عینی که ستارالعیوبست
بپوشد او ز غیرت پرده بر رازکند مکرت ز عیبت پرده‌ها باز
ندرد پرده خلق او با هلاکولی تخمی که کشتی روید از خاک
هزاران پرده حق پوشید و یکبارکه افتد پرده از کارت ز تکرار
دلت آزرده و جانت غمین شدبخود پیچی چرا یعنی چنین شد
چرا صد بار دزیدم نهان ماندکنون شد فاش و از من داستان ماند
تو مینالی که چون شد کار من فاشیکی نالد که یارب کن تو رسواش
تو اینجا نالی آنجا صاحب مالتو و او هر دو زین دلگیر و بدحال
نه تنها منحصر سرقت بمال استکه او را قسمها در احتمال است
مراد از حالت مکر و دغل بودبیان سرقت از بهر مثل بود
هر آن مکار حیلت پیشه دزد استنه او مایه در کار و نه مزد است
کنی غیبت ز مسکین فقیریتو را غیبت کند صاحب سریری
برنجی کو چرا این ناساز گفتتکافی بدمرنج از او جفا گفت
کنی اظهار حالتها باقسامکه آری ساده لوحی را تو در دام
نخواهد با تو کرد آنکس وفائینماند بر تو جز رنج و عنائی
شکایتها کنی کو بیوفا بودندانی کان ز تبدیل خدا بود
گر او بد بیوفا تو عار بودیز دامت رست چون مکار بودی
ز دام تو نه او با عقل خود رستکه مکر و حیلتت راهش چنین بست
شکایت کن ز خود کاندر مه و سالنمائی آب را پابند غربال
طلسمی را نمودی پر ز اسمیخود از نکبت فتادی در طلسمی
نگردد حاصل از وی مدعایتبه پیچد نکبتش بر دست و پایت
دهی خرج آنکه صاحب قدرتم مننه تنها مستجاب الدعوتم من
زم من گر بر نیامد حاجت تویقین بوده است فاسد نیت تو
و یا بختت ز فعل بد بخوابستدعای من و گرنه مستجابست
قضا را ور شود کار یکی راستبخرج او دهی کز همت ماست
دهی بس وعدها کامسال نیکوشود کارت بمن گر باشدت رو
اگر شد کرده است آقا کرامتوگر نه کس نیاید بر ملامت
وگر هم مرد گوئی خیرش این بودبما شد بی‌ارادت اینچنین شد
دگر هر جا که بینی احمقی هستتو را زان احتمال رونقی هست
ز هر کس پرسی احوالش بتدبیرکه میلش چیست از تسخیر واکسیر
کین پس پیره زالی را روانهبسوی اهل بیتش بافسانه
که آقا از چه نشناسد فلان راکه آورده بتسخیر آسمان را
سپهر الا بمیل او نگرددجز از وی کار کس نیکو نگردد
فرستی هم ز بیرون واسطه پسکه اوصاف تو گوید نزد آنکس
ز بیرون و درون گویند حالترود تا احتمالش بر کمالت
بخواهد مر تو را وقتی بخلوتفتد ز افسونت اندر دام حیلت
زهر جا صحبت آری خاصه زاکسیرز نیر نجات و رمل و جفر و تسخیر
خود از احظار ارواح و اجنه‌ز کارآگه توان شد بی‌مظنه
علاج هر مرض ز احضار نیکوتوان پرسید از روح ارسطو
تو خواهی شاه شد پرسیده‌ام منز کشف احوال خلقان دیده‌ام من
شوی یا خود و زیر و صدر و سالارولی خصمت شکست آرد بهر کار
مراحرزیست نیکو در مطالببخصم از وی توان گردید غالب
دگر دارم طلسمی بهر اهلاکخواهم داشت آنرا از تو امساک
که بر دفع عدو باشد مجرببود هم موجب اقبال و منصب
دگر تا چیست مشی‌ و مشرب اومراد و عقل و قدر و مطلب او
اگر بینی ز اهل فقر و حالشدروغ و راست گوئی از رجالش
که من بس دیده‌ام اهل ریاضاتشده ز اقطاب و اوتادم افاضات
نکردم خود قبول ار نه باسنادمرا هست از مشایخ اذن ارشاد
بسی از بهر تشویق و نویدمبسیر آید جنید و با یزیدم
اما عصر را بینم مکررنیوشم ز و سخنها در برابر
شود زانحضرتم حل مشاکلازو پرسم بهر وقتی مسائل
خبر داد آن فلان از وقت فوتشبحس دیدم من او را بعد موتش
و گر ذکری رود از شیخ و پیریبنفیش آری از هر جا نظیری
که او را دیده‌ام من مست دوغ استزوی‌گر گفته کس چیزی دروغست
مگر کان مرده باشد یا که غایبکه نفی او نگردد بر تو واجب
زنی پا بر حقوق خلق و خالقنمائی خویش را کاذب و فاسق
بنصب باطلی حق را کنی عزلبپوشی‌ چشم از ستار ذوالفضل
که هر آنت دهد صدگونه نعمتکشتی بی‌آنکه از مخلوق منت
خود این شخصی که بر وی بدفسونتشود واقف گر از حال درونت
که هستی اینچنین زراق و شیاددهد خاکت به پیش خلق بر باد
تقرب جو بستارالعیوبیکه پوشد عیبت از هر زشت و خوبی
یکی ناری زستاری حق یادگمانت کز عیوبی جمله آزاد
بهر روزی دو صد عیب از تو ظاهرشود وانرا بپوشد حق ساتر
وگر زان مکرهای بیشمارتیکی پیدا شود در روزگارت
شوی غمگین که این چون برملا شدبهشتم زی فضیحت کربلا شد
شود گر مکرها از پرده پیداهمه اسرار مکتومت هویدا
مجسم گردد آنحال و فعالتکه می‌پوشد ز رحمت ذوالجلالت
قباحتها که باشد قاف تا قافدهی آن لحظه بر نفس خود انصاف
که اینها جمله در من مکتتم بوداگر پوشید ستار از کرم بود
یکی را هم بحکمت کرد واضحکه گردد بنده نادم از قبایح
حقیقت آنهم از ستاریش بودنشان یاری و غفاریش بود
تو پنداری که با این جمله عیبتبود اخلاق نیکو بی‌زریبت
خود این عیبی است اعظم زانکه جهل استنپنداری که عیب جهل سهل است
بود نادر که علام الغیوبتکند ظاهر یکی از صد عیوبت
مگریابی تنبه وز رذائلنمائی رو بخیرات و فضائل
بترس از آنکه خیرالما کرینتبخود دایم نماید نازنینت
نیاید در خیالت کین طلسم استفساد جان در این اصلاح جسم است
ببندد چشم قلبت تا که محجوببمانی از عیوب نفس معیوب
یکی اندر حساب نفس خود باشدبنیکوئی بفکر نیک و بد باش
حساب جزء و کل را موبمو کنره اندر مکرهای تو بتو کن
ز بره سالکان اندر نهانیبود فرض انتقال این معانی