بخش ۳۴۷ - القشر
دگر قشرت بظاهر رهنمون استکه علم باطن اندر وی مصونست
شود محفوظ باطنها بظاهرچو در صندقها لعل و جواهر
رسد تا میوه از قشریم ناچارنشد بیقشر هرگز پخته اثمار
میان نی شود پرورده شکردگر هم در صدفها در و گوهر
شریعت قشر و مغز آمد طریقتبنسبت همچنین باشد حقیقت
ز صورت رو بمعنی گر توانینما پس جمع صورت با معانی
ز قشرت قصد لب است این عیانستولی در پوست این مغزت نهانست
بهم این هر دو ملزومند و لازمعمل بر هر دو دارد مرد حازم
یکی گر زین دو شد از عبد مفقودعجب باشد که ره یابد بمقصود
شود در ترک صورت راه مشکلبندرت میرسد باری بمنزل
بحفظ قشر باید سعی نغزتمگر وقتی که شد پروده مغزت
رسیدت هم چه مغز از کف منه پوستکه گوهرهای لب محفوظ در اوست
هر آنکس را بود لعل و جواهربکار افزون بدش صندوق و ساتر
کسی کز زرو گوهر باشد آزادنخواهد حجره و صندوق فولاد
وگر هم باشدش صندوق وحجرهز دزد ایمن بود کو کند حفره
چو دزد آمد نخواهد برد چیزینیرزد بیت مفلس بر پشیزی
فقیه خشک جز ریش و ورم نیستگرش معنی نباشد هیچ غم نیست
بدست آورده او دنیا و مالیحروف و نقش خالی از کمالی
بوقت مرگ بادش رفت و تن ماندهمان هیکل که بود اندر کفن ماند
تو گودنیا بد او را تا گه موتنبودش معنیی کز وی شود فوت
نماند از وی بدلها غیر نیشیچه باشد قیمت دستار و ریشی