بخش ۳۴۴ - القدم
قدم باشد از حق آنحکم سابقکه بر عبد از ازل بدخاص و لایق
شود ز او تام استعداد و کاملبآخر موهبت بر عبد قابل
رسیده است اینحدیث از فخر عالمبمحشر در خروش آید جهنم
همی در نعره «هل من مزید» استخورد گر عالمی بازش امید است
نهد جبار پس در وی قدم راکند بر خلق تا کامل کرم را
به «قطنی قطنی» او پس بینفس شدندارم جا دگر یعنی که بس شد
قدم باشد اگر دانی کنایتز جسم و صورت انسان نهایت
بعبد از حق مواهب دمبدم دانخود آخر موهبت آنرا قدم دان
ز اسماء موهبتها بر نظام استبآخر اسم سیر ما تمام است
بعبد اسمای حق دارد مراتببآخر اسم شد ختم مواهب
بسی این نکته باریک و دقیق استکسی فهمد که ادراکش عمیق است
معانی جمله اندر لفظ نایدشد از وی ذکر آنقدری که شاید
غرض زان اسم کو آخر جهت شدتمام از وی بسالک موهبت شد
از و سیر وجودش بر کمال استبحق درعین قرب و اتصالست
چو اشیاء ظل اسماء جلیلندکه هر شیی را بشیئیت دخیلند
باسماء شد مرتب در حقایقوجود ممکنات از حکم سابق
نباشد پر کاهی گر بری پیکه اسماء جمله نبود ظاهر از وی
تو را خود این طبیعت تا بکار استبسر فکر علو و اقتدار است
نگردد سیر هیچ از آرزوئیبهر آنی بود در جستجوئی
رسد تا آنکه سیرش بر نهایتبمقداریکه بودش در بدایت
خود آنسالک که اندر سیراشیاءستبهردم اسمی او را کشف زاسماست
باسم آخر او را سیر اصل استکه استعداد هر شیی از چه فصل است
مقام جمع اسمائیست اینجاز اشیاء غیر واحد نیست اینجا