بخش ۲۹۶ - عبدالمانع
تو عبدالمانع آنرا دان بواقعکه دارد باز حقش از موانع
«عسی آن تکر هواخیر لکم» رابیابد وجه و بنهد اشتلم را
بیابد وجه آنرا کز چه حاصلنشد شیئی که بر وی بود مایل
دهد حق «ان تحبوا» را بسیرشکه آنچیزی که خواهد نیست خیرش
اگر یابی که از چیزی شوی پستدهندت گر که هم اندازی از دست
و گردانی که از بهر تو سود استشوی خواهانش ار چه بد نمود است
نیاید در مذاقت خوش دوائیولی مینوشی از بهر شفائی
بعدالمانع این معنی است مکشوفاز آن خاطر ز خواهش داشت موقوف
نه هرگز در خیال خیر و شر استنه بند جلب نفع و دفع ضر است
نماید منع از خود میل خود رابجا از حق شناسد نیک و بد را
ز خود داند بدی گر پیش سیراستز حق امری که آید محض خیر است