گنج

بخش ۲۳۶ - عبداللطیف

۳۰ بیت
خود آن عبداللطیف اندر مقام استکه لطفش بر عبادالله تمام است
بموقعهای لطف او هست بیناز ادراک لطیف و قلب دانا
بداند لطف را موقع کدام استچه لطفی هم سزای خاص و عامست
بخلق او واسطه لطف است از حقهم آگه بر بواطن اوست مطلق
بلطفش کس ز خلقان نیست شاعرندانند از چه ره شد لطف ظاهر
چو از نام لطیفش حق در اطوارتجلی کرد و آن ناید در ابصار
بلطف محض ساری حق در اشیاءستاز آن مخفی هر شیئی اثرهاست
نباشد آن اثرها بر تو معلومچو در آن جمله اسراریست مکتوم
لطافت باشد از اوصاف یکتابیکتائی لطیف است او در اشیاء
بهر شیئی که لطفش اختفا یافتدر آن شی‌ء سر شیئیت خفا یافت
لطیف‌الصنع از آن شد جستجو راکه بهر آب جنبانی سبو را
بری بر خم ز بهر باده‌ئی پیدگر از بهر کیفی در خمت می
ز بهر طیب جوئی مشک و عنبردگر از بهر شهدی قند و شکر
همه صنعش بجای خود نکوشدکه در هستی دلیل ذات او شد
بلطف ار بنگری یعنی بدقتبه بینی کثرتش را عین وحدت
یکی بنگر که این رنگ از کجا بودکه با گل ز اختصاصی آشنا بود
چرا او را باین طیب اختصاص استبشکل و طبع و رنگ و طعم خاص است
خود این ز آثار آن صنع لطیف استکه هر شیئی ز تلطیفش شریف است
دگر هم لطف بر معنای علم استبر اشیاء لطف او بر جای علم است
چه علم آنهم حقیقت عین ذاتستوجود لف عین ممکنات است
بلطف آنسرو قامت معتدل شدروان در جویبار آب و گل شد
بد این معنای لطف اندر حیقتبود معنای دیگر در شریعت
بود لطف آب دادن سرو و گل رانمودن خود رعایت نظم کل را
بود لطف آنکه گر خاریست در راهکنی از بیخ و بری سر زبد خواه
بود لطف آنکه ظالم را کنی پستبود لطف آنکه سارق را بری دست
گیاه هرزه رو و خار و خس راز باغ ار ندروی سوزی نفس را
ثمر فاسد شود اشجار عاطلنشد ز آن کشت جز خاریت حاصل
از ین ره هشت نظم شرع و دین راکه بینی لطف آن نظم آفرین را
که یک اسمی ز اسمایش لطیف استهمه لطفش بجای خود شریف است
کند این اسم بر عبدی تجلیکه عالم باید از لطفش تسلی