گنج

بخش ۱۶۲ - حکایت ابوحمزه

۲۹ بیت
ابوحمزه خراسانی که مردیستز سلاک طریقت رهنوردیست
براه کعبه اندر چاهی افتادنه چاهست آنکه در وی ماهی افتاد
بغافل قصر و ایوان جمله چاهستبکامل چاه و زندان بارگاهست
بگفتا نفس او فریاد سر کنز حال خود خلایق را خبر کن
که آرندت مگر زین چاه بیرونرسی بر ساحلی زین بحر پر خون
بگفتا حاضر آنشاه مجید استکه بر ما اقرب ازحبل وریدست
توکل جز بحق زیبنده نبودکه جز او کار ساز بنده نبود
رسیدند امتحانرا ناگه از راهدو تن از رهسپاران بر سر چاه
در آمد نفس بوحمزه بفریادکه باید خواست اینک زین دو امداد
وگرنه مرد باید با فلاکتتو را باشد ز دست خود هلاکت
دگر گفت او توکل باشد انسبکه هست از بنده او بر بنده اقرب
تصور کن هست این وقت آخردر آندم از که جوئی چاره دیگر
پس از عمری مرا عار آید از اینکه خواهم چاره از مخلوق مسکین
بحق باشد چهل سالم توکلکنون جویم بناداری توسل
مرا صدبار بهتر مرگ ازین مزدکه باشم شاه و جویم یاری از دزد
نشست و داد دل بر مرگ وتن زدفسون گفت آنچه نفسش بر دهن زد
از این بگذشت یکساعت بناگاهصدائی دیدکاید از سر چاه
سر چه را پلنگی بود و بگشادمعلق گشت و زودش کرد آزاد
بگفتش هاتفی بهر تو اینسانتوکل کرد آتش را گلستان
سبوعی را که عنوان غضب بودتو را شد فوز و رحمت وین عجب بود
کسی کو را توکل در نهاد استهلاک اقرب اسباب مراد است
مرا نزدیک خواندی چون چنین نیکترا دادم نجات از مرگ نزدیک
فقیرانرا چنین بود است اوصافتو بر نفس خود از مردی ده انصاف
اگر باشی چنین، صاحب لوائیامام و پیر و شیخ و رهنمائی
وگر نه بگذر از خوان مناعتبنان بینوائی کن قناعت
چو در میدان موشی نیست صبرتهوس چبود بنزد شیر و ببرت
بآن وصف و کمال و خلق و سیرتنبود آنقوم را دعوی و دعوت
مقال و حالشان فقر و فنا بودمن و ما در تصوف کی بنا بود
صد از ظرف خالی هست در خورنه از بحری که از گوهر بود پر