گنج

بخش ۱۳۷ - حکایت

۹ بیت
مریدی خواست از پیری اجازتکه در کوهی کشد چندی ریاضت
در آن مغازه روی دید ماریگرفت او را بدست از اختیاری
گزیدش مار و بردندش به تدبیرز بیم مرگ او را جانب پیر
بگفتش پیر عقلت از چه شدپستکه بگرفتی تو مار خفته بردست
بگفتا از تو بشنیدم که اشیاءهمه حقند در پنهان و پیدا
بکف زانرو گرفتم اژدها راکه با خود آشنا دیدم خدا را
بگفتش پیر حق در صورت قهراگر بینی ازو بگریز صد شهر
بصورتهای لطفی سوی او روز صورتهای قهرش بر حذر شو
چوبی هر صورتش دیدی معادلترا سر حقیقت گشته حاصل