گنج

بند ۹۹

۱۵ بیت
عجز است نفس ناطقه را از بیان حالورنی ازین قضیه نبستی زبان قال
چندین هزار غم که یکش نیست گفتنیچتوان نگاشت زین الف و با و جیم و دال
در شرح شمه ای ز مصیبات سرمدی استنه دهر را زمان نه زمان را بود مجال
تفضیل این رزیت جان سوز یک به یکگنجد کجا به وجه کمال اندرین مقال
آنچه از مصایب تو سرودیم سخت و سستیک صفحه ز آن صحیفه نخواندیم تا به حال
در سنت از حلال و حرامش چه جرم رفتتا خصم خیره خون حرامش کند حلال
خون که ریخت تا به قصاصش برند سرحق که سوخت تا به تقاصش برند مال
بر دستگیری که و اهل که پا فشردکش خوار و در بدر به اسیری رود عیال
درباره ی که داشت روا سوء قول و فعلکافتد چنین ز کشمکش خلق در نکال
کی پایمال کشته کس را گشود دستتا گرددش به نعل فرس جثه پایمال
بر بازوی عیال که بست از جفا رسنتا حاسدش به حلق حریم افکند حبال
بودند قاصر ار ستمی را گذاشتنداو را نبود ورنه فتوری از احتمال
بر فرق عرش پای شرف سایم از علوتا سوده ام به خاک درت روی ابتهال
در روز فضل امیدکم از فضل بشمریز ارباب اتصال نه ز اصحاب انفصال
قسمت مباد جهل و غرورم که چون یزیدتعذیب جاودان همه بر جسم و جان خرید