گنج

بند ۱۰۰

۱۵ بیت
چتوان سرودن آن همه با این زبان لالافسانه ای که رفت برون از حدود فال
ظلمی که ماند و خصم نکرد از قصور بوداو خود نداشت ورنه نکولی ز هر نکال
سخت آن چنان دو طفل نمردی ز تشنگیشنرم ار شدی بر او دل بی رحم بدسگال
کی خاطرش ز خطره ی کین خالی اوفتدتا کس کند به ظلم خیالی پس از خیال
امکان اگر که داشت ستم بیش از آن، ولیتمکین نماند کون و مکان را به هیچ حال
محض رضای دوست فکندی به پا ز دستدر راه دوستان زن و فرزند و جان و مال
یابند هر دم از تن و جانی تمام خلقوآن را به خاک پای تو ریزند لایزال
هر صبح و شام بیش و کم از عمر روز و شباز روی طوع و رغبت و اقبال و امتثال
تا رستخیز بر نتوانند آمدناز عهده ی سپاس حقوق تو بالمآل
ذرات مکن فکان همه نارند ادا نمودیک روز حمد جود تو از صد هزار سال
خیرات مستقر اگر ای دل طلب کنیصلوات مستمر به محمد فرست و آل
نیک و بدم به شادی و غم هر چه عمر رفتجز زاریم به سوگ تو نفزود جز وبال
زین وقعه دولتی است شگرفم به آه و اشککز مویه رشک مو شوم از ناله شرم نال
پرواز باغ چون کند آن مرغ کز نخستپر ریخت در قفس چو به دامنش شکست بال
بندم زبان به فردگشایم به طبع گوشمعذورم از حدیث غمت گر زیم خموش