بند ۱۰۱
هرگه کنم به واقعه ی کربلا مرورمغزم رود ز هوش و فتد عقلم از شعور
تا در نظر نوایب این فتنه نقش بستدل جست نفرت از تن و تن شد ز جان نفور
هر جا حدیث حادثه زای تو سر کنندحسرت حصول یابد و غیبت کند حضور
در امر سرگذشت تو چون سر کنم مقالحیرت به حیرتم همه افزاید آن امور
بر یاد اشک و آه یتیمان تشنه کامآهم به شیون آید و اشکم فتد به شور
با آنکه ابتلا همه مخصوص انبیا استاز انبیا که بود به چندین بلا صبور
اظهار این قضیه نفرمودی ار چنینکی امتیاز باطل و حق یافتی ظهور
سلب لباس و اسرکه از وی صدور یافتکاهل و عیال خود همه دیدی اسیر و عور
هر روز تازه تر شود از روزگار پیشاین قصه کهن که بود نو پس از دهور
دردا که عهد دولت باطل به دفع حقدست جفا رساند به جایی بنای زور
کآل رسول دربدر آواره در فلاتو اهل فضول ایمن و آسوده در قصور
ختم ستم ز خصم تو شد بر تو ورنه کیدر خاطری کند همه این خطره ها خطور
جز کوفیان شوم دغا هیچ دشمنیهرگز نرانده بر تن مقتول خود ستور
این ظلم ها که هست در امکان بر اهل بیتراندی عدو اگر نشی مانعش قصور
در سوگ این سلیل ولی سبط مصطفیچشم شناس باشد و طوبی لمن بکی