گنج

بند ۹۷

۱۵ بیت
گر جن و انس در قدمت جان فدا کنندحاشا کی از حقوق تو یک جو ادا کنند
کار خدا و خلق چو با هم قیاس شدانکار صدق غایله ی کربلا کنند
با آنکه این معامله در زر و قوع یافتارباب ریب حیرت ازین ماجرا کنند
بیش از حساب حکمت این بیع وآن شری استامر حکیم را ز چه چون و چرا کنند
در ملک غم جوار حسینش نصیب شدروز بلی هر آنکه نصیبش بلا کنند
گردن به بند بندگیت هر که در نهاددر محشرش برات رهایی عطا کنند
حب مکان کوی تو چون خود ز نیک و بدکی ز استخوان و مغز صفایی فرا کنند
بر دامن رضای تو دستی زد استواردستی که در ولای تو از تن جدا کنند
بال و پرش به دام شکستن کجا رواستمرغی کش از قفس به ترحم رها کنند
امید کاولیای نعم روز بازخواستدر خواستی صواب ازین نز خطا کنند
اجرام من که هست برون از حدود و ثبتجبران به فضل و رحمت بی منتها کنند
ای دل مپوش جز ره دارالشفای دوستدرد تو و مرا مگر آنجا دوا کنند
با صدق و کذب منکر فضلم چه اعتناستدشنام اگر دهند به جد یا دعا کنند
هست از ولات امر مرا چشم هر سه جایکز چشم مرحمت نظری سوی ما کنند
ما را بر آستان عنایت پناه بخشوز فر خاکبوس درت عز و جاه بخش