گنج

بند ۸۳

۱۵ بیت
چون شاه دین به لشکر کین روبرو فتاداتمام امر را به نصیحت زبان گشاد
فرمود ای امیر معسکر چرا نکردفهمت تمیز تیه ظلال از ره رشاد
دیدی غرور جاه چسان بردت از نظرآن دورها مودت و آن طورها وداد
بی طول وقت و عرض زمان خود چه شد که رفتدر حق من حسین منی ترا ز یاد
با آن گذشت چیست ترا با من این گرفتبا آن وداد چیست ترا با من این عناد
اجرای امر تا رود از جانب یزیدامضای حکم تا شود از زاده ی زیاد
ریزی به خاک خون مرا بهر ملک ریرو رو که بهره تو دو جو گندمش مباد
پنداشتی درستی کار از شکست منحشر تو با یزید بدین گونه اعتقاد
امر خدا به زیر پی انداختی چو خسنهی نبی به گوش دل انگاشتی چو باد
فخرت به اعتنای یزید است و ز غروربر التفات ابن زیاد است اعتماد
در چنگ خوک چون تو نیابدکس ایمنیبر پر کاه چون تو نجوید کس اعتضاد
گفتم من آنچه بایدم اظهار کرد و گفتلیکن تو در صلاح کنی سعی یا فساد
در هر عمل که جازم آنی ز خیر و شراز طیب و خبث عدل خدایت جزا دهاد
دادی به دست حرص و هوا هوش و رای خویشرفتت به باد صارفه چون خاک دین و داد
هر لحظه نو به نو دل من سوختی دگربر خویش آتشی عجب افروختی دگر