گنج

بند ۷۲

۱۵ بیت
نوح غریق یونس عمان کربلاخضر ذبیح یوسف زندان کربلا
مقهور دیو کفر سلیمان ملک و دینسلطان یک سواره ی میدان کربلا
میخ خیام تا به زمین استوار کوفتشد بی قرار چون فلک ارکان کربلا
بفروخت خون و مال و خرید ابتلا و کربچبود جز این متاع به دکان کربلا
جان های فدای همت آنان که از نخستدست ولا زدند به دامان کربلا
یا للعجب که صدر زمان روز رزم دیدهفتاد و یک تن از همه جا سان کربلا
با صوت رود رود برآن طفلکان هنوزخواند مدام مرغ خوش الحان کربلا
شط با کمال قرب و وفور از چه رو نکردسیراب دم یکی لب عطشان کربلا
از داغ لعل لاله رخان سر زند هنوزگل های آتشین ز گلستان کربلا
تا سر ز ساق برگ و برش آتش است و دودنخلی که بردمد ز خیابان کربلا
هوشی اگر به گوش تو ره دارد از ازلخواهی شنید تا ابد افغان کربلا
نازم به درس عشق که جز ترک جان و سرحرفی نخواهد کس ز دبستان کربلا
در برکشید جان جهان خواستی چو دلصورت گرفت عاقبت ارمان کربلا
ریزد ز تاب دل به رخم اشک آتشینهرشب ز رشک شمع شبستان کربلا
دیو زمانه دست به ابن زیاد دادتا تخت و تاج خاتم جم را به باد داد