گنج

بند ۷۰

۱۵ بیت
دردا که دیو و دام بیابان کربلابردند تخت و تاج سلیمان کربلا
اشک آب سرد و لخت جگر نان گرم بودآماده در تدارک مهمان کربلا
فلکی به جودی آمد و فلکی به خون نشستطوفان نوح بنگر و طوفان کربلا
برد و سلام نار خلیل ار خموش کردروشن پس از جهان همه نیران کربلا
شمشاد و سرو یاس و گل از تیشه ی ستمشد بیش و کم قلم ز خیابان کربلا
نز قطع نخل های طری خسته شد چه سودنه شرم داشت از رخ دهقان کربلا
پنداری از تسامح و تقصیر خصم بوداین یک خلف که ماند ز سلطان کربلا
گلچین به باغبان نه ترحم نه ترس داشتاین گل نچید اگر ز گلستان کربلا
از هیچ اعتنایی و غفلت به جای مانداین یک سپرغم از همه بستان کربلا
در خون وی مساهله نز باب رحم رفتقتلی دگر نبود در امکان کربلا
دهر از جهات دست تطاول بر او گشودچون پا برون نهاد ز سامان کربلا
پیداست التهاب و عطش پیش اهل دلاز آب و رنگ گوهر و مرجان کربلا
تا بنگری به چشم خود آیات تشنگیبگذر به خاک و ریگ بیابان کربلا
با صد زبان و دست نیارم نوشت و گفتتا حشر یک حدیث ز دستان کربلا
ظلمی که بی گزاف برون رفته از حسابحاشا کی از ضمیر توان برد در کتاب