گنج

بند ۶۶

۱۵ بیت
گفتی که خود نکرد کس آن کشته را کفنبا آنکه بود پیکر او را دو پیرهن
بادش ز خاک بادیه پرداخت خلعتیز آن پس که گشت کسوت خونش طراز تن
صد قرن بل فزون نتواند نگاشت نیزیک نکته زین نوائب جانکاه کلک من
ز ابنای احمد آن تن رنجور رنج کوبجمعی دگر زنان پریشان ممتحن
و آن کودکان نورس ناکام خردسالبرجای مانده باز ز دوران پر فتن
آن رنجه جان به جامعه چون شمس در کسوفو آنان بتاب نایبه چون موی درشکن
سرگشتگان چو صید حوادث به صد هراسپر بستگان چو عقد جواهر به یک رسن
آن بسته را خیال اسیران نه فکر خویشوین دسته را غم وی و سودای خویشتن
سازی ز سینه ها به فلک دود شعله تابجاری ز دیده ها به مدر سیل خانه کن
نسبت به خاندان نبی آن فریق راجز حرف های سخت نرفتی به لب سخن
نفرین و لعن و شنعت و دشنام برزبانتکفیر و طنز و طعنه و توبیخ در دهن
هرگام صد قیامت کبری بدو نمودغوغای خاص و عام و تماشای مرد و زن
یک تن کجا و کوب دو کشور پر از کلالیک دل کجا و حمل دو محشر پر از حزن
زار و زبون به محضر بیگانه و آشناشمعی چو او نسوخته در هیچ انجمن
والی امر سخره ی اشرار ناس آهحق پایمال ز فرقه ی حق ناشناس آه