گنج

بند ۴۱

۱۴ بیت
رفتی پدر تو تفته جگر از جهان دریغبگذشت آب دیده مرا از میان دریغ
رستن پس از تو نیست سزاوار حال ماپایم از آنکه دست ندارم به جان دریغ
تحصیل جرعه ای نتوانستم از براتآب اینقدر گران شد و جان رایگان دریغ
قتلم نصیب نامد و عمرم به سر نرفتاز بخت واژگونه این شد نه آن دریغ
بگذاشتی میان اعادی مرا و خودکردی سفر به جشنگه جاودان دریغ
در خدمت تو آمده و اینک ز نینوابا خصم هم سفر سوی شامم روان دریغ
غم را مجال شرح و زبان مقال کوطول زمان بباید و طی لسان دریغ
مهجور از آستان تو کردم ولی مداریک لحظه چشم رحمت ازین ناتوان دریغ
در چشم مردمم چه کند ستر روی بازنه برقعم به رخ نه برسر طیلسان دریغ
زین پیش ساعتی تو بخواندی مرا به صبرو اکنون به مقتل تو منم نوحه خوان دریغ
احفاد آل صدق و صفا دربدر فسوساولاد اهل کذب و دغا کامران دریغ
از سرو تا سمن همه برباد رفت و ماندحسرت جزای زحمت این باغبان دریغ
این حرص و کین چه بود که گلچین کربلانگذاشت جز گلی همه زین گلستان دریغ
کلثوم زد به سینه و با گریه زار زاراین گفت و ساخت موی خود از مویه تار تار