بند ۴۰
کای میر نامور پدر مهر پرورمای مایه ی غم همه کس خاصه مادرم
چون شد که محض خدمت خویش این سفر مرابا خود نبردی ای شه فردوس محضرم
آخر چه شد که بی کس و مضطر گذاشتیدر کاوش و کشاکش این قوم کافرم
بردار سر ز خاک و ببین خوارتر ز خاکدر چنگ این جماعت بی داد گسترم
نگذاشت جای غم به دل اندر غمت مرااز بهر داغ قاسم ناکام شوهرم
این شام تیره را چه شبی بودکز قفاصبحی دمید از دل کافر سیه ترم
این برق شعله بار چرا موم سان نسوختسختا ز سختی دل پولاد پیکرم
خوش داشتم به کوی تو عمری گریست زارمهلت ندادکوکب وارونه اخترم
گلبرگت از عطش شده نیلوفری فسوسگلنار لعل گشته ازین داغ گل پرم
تا شد شبه عقیق لبت جاودان بجاستگر ریزد از دو جزع ز بیجاده گوهرم
من زنده بازمانده تو غلطان به خون و خاکبالله رواست زین پس اگر خاک و خون خورم
هرتار موی در تن از آن خط خاک سودکاری تر است صد کرت از نوک نشترم
تمثال ابرویت که به جانم گرفته جاینشگفت گر کند به جگر کار خنجرم
حالی که ناگزیر رفتم از برتو دورامید آنکه محو نخواهی ز خاطرم
بر سر زنان زبیده به بالینش اشک باربنشست کای خلاصه ی این خیل داغ دار