گنج

بند ۳۹

۱۵ بیت
بفکن ز لطف بار دگر سایه برسرممی کش به روی دست گرم بار دیگرم
کس چون شما یتیم نوازی نمی نمودبنشین و پاره ای بنشان باز در برم
با دست مرحمت چو یتامای دیگرانگرد یتیمی از لب و دستار بسترم
گر باورت نه از لب خشکم تفوف دلاینک دلیل تاب درون دیده ی ترم
با روی زرد و اشک روان دل خوشم که منملک غمت مسخر از این گنج و لشکرم
من با کمال یأس به وصلت امیدواراین دولت از کجا شود آیا میسرم
دستم ز آستین نکند آسمان رهاورنه ز آستان تو یک گام نگذرم
گیرم که خصم پیش تو نگذاردم به عنفآن چشم کو که سوی سوای تو بنگرم
گر برکنم دل از تو و برادرم از تو مهرآن مهر برکه افکنم آن دل کجا برم
چاهی است هرقدم که درافتم به سر در اوراهی که از قفای تو با فرق نسپرم
حاشا که سر ز کوی تو تابم به اختیارخوشتر ز تخت تاجوری خاک این درم
گر هستمی پس از تو جز اینم امید نیستبر خاک بارگاه تو عمری به سر برم
یارب ببند دست تعدی چرخ بازبردارد ار ز تربت این آستان سرم
رفتم کجا ولی من و این راه دیر پایوان ره چسان روم که نباشی تو رهبرم
تابان چو شعله فاطمه با چشم اشک بارگفت این حدیث با خود و لختی گریست زار