گنج

بند ۳۸

۱۵ بیت
کآیا تو نیستی پدر مهرپرورملختی فزون نرفته که رفتی خود از برم
چاکم به دل که زد به تن این زخم‌ها تو رااز تن سرت که کرد جدا خاک بر سرم
دشمن عبث به نعش تو رهبر نشد مرادانست کاین حدیث عجب نیست باورم
ای مرغ پرشکستهٔ وامانده ز آشیانشهباز سربریدهٔ بی‌بال و بی‌پرم
ای سر برا[و]فتادهٔ از پا درآمدهبا گرز و تیغ و ناوک و زوبین و خنجرم
واحسرتا که غایلهٔ ماتم تو برداز یاد خاطره‌یْ خود و سودای مادرم
سر نیستت به تن ولی از فرط بی‌کسیباز از زمانه شکوه به‌سوی تو آورم
می‌خواستم که گل کنمت آستان ولیککو وقت کآستین یکی از اشک بفشرم
یک سوی سلب سلوت و سامان برگ و سازیک سوی مرگ خواهر و داغ برادرم
نهب سوار و رسته و خلخال و گوشوارسلب کلاه و چادر و دستار و معجرم
از تاب درد و حسرت و اندوه چه بارهاهمراه دارم از پی سوغات خواهرم
قتل تو را و وقعهٔ هفتاد و یک شهیدمخصوص جد و جده ره‌آورد می‌برم
تا زنده‌ام پس از تو به جز خون و خاک چیستآبی اگر بنوشم و نانی اگر خورم
پس گفت ای سپه چه بود عذر این گناهاین‌گونه خوار و زار چو بیند پیمبرم
نالید پس رقیه که اینجاست جای منمنزل مبارک ای پدر بینوای من