گنج

بند ۲۶

۱۵ بیت
درداد تن به مرگ چو کارش ز جان گذشتبگذاشت پای بر سر جان وز جهان گذشت
آمد به حرب‌گاه و به هر گام ز اهل‌بیتصد رستخیز عام بر آن ناتوان گذشت
چندان به کشتگان خود از چشم و دل گریستکآب از رکاب برشد و خون از عنان گذشت
پیر فلک خمید چو آن پیر خسته‌جانبر نعش چاک‌چاک جوانی چنان گذشت
بی‌اختیار کشتهٔ او را به بر کشیدبا حالتی که کار غم از امتحان گذشت
رخ بر رخش نهاد و به حسرت سرشک ریختاین داند آن‌که از پسری نوجوان گذشت
کاینک رسم ز پی که به داغت زیَم صبورآسان وگرنه از چو تو کی [می‌]توان گذشت
دشمن ز شق‌کمانی خود دست برنداشتهرچند تیر نالهٔ وی ز آسمان گذشت
از تاب زخم و کوشش حرب و غم حریمجان ناگذشته از سر تن تن ز جان گذشت
و آنگه به روی خاک در افتاد و کار اواز گرز و تیغ و دشنه و تیر و سنان گذشت
در موج اشک و خون گلو تشنه جان سپردوز پیش چشمش آن دو سه نهر روان گذشت
برق ستیزه خشک و ترش برگ و بار سوختبر یک بهار گلشن او صد خزان گذشت
در ماتمش ز سینهٔ مجروح تشنگاندل‌ها برون فتاد چو کار از فغان گذشت
مردان به خاک و خون همه خفتند تشنه‌کامبا آنکه موج اشک زنان از میان گذشت
تنها به راه دوست نه دست از حرم کشیدبفشرد پای و بر سر خود هم قلم کشید