بند ۲۵
کاندیشهناکم از غم بییاری شمادر تابم از خیال گرفتاری شما
دادم تنی به مرگ و نهادم دلی به صبرهرچند دل خورم ز جگرخواری شما
ناچار خاطر همه آزردم ارنه منهرگز رضا نیاَم به دلآزاری شما
عباسم از جهان شد و با آه و اشک ماندسقایی بنات و علمداری شما
قطع نظر کنید ز من هم که بعد از اینبا نیزه است نوبت سرداری شما
زیبد گلی ز خون گلو روی زرد منتا کاهی از عطش رخ گلناری شما
کمتر کنید سینه و کمتر به سر زنیدکاین لحظه نیست وقت عزاداری شما
آبی بر آتشم نتوانید زد ز اشکافزود تابش دلم از زاری شما
این بود سود گریه که اعدای رحمسوزخونخوارتر شدند ز خونباری شما
اطفال بیپدر همه را مادری کنیدتا شادمان زیَند به غمخواری شما
در حق این مریض پریشان مستمندجمع است خاطرم به پرستاری شما
کم نیست اگر به ذل اسیری کنید صبراز عزت شهادت ما خواری شما
در کارها خداست وکیل و کفیل منکافی است حفظ او به نگهداری شما
هم خشم او کند طلب خون ما ز خصمهم نصر او رسد به مددکاری شما
پس پیش راند و رو به سپاه ستم نهادصد داغ تازه بردل اهل حرم نهاد