گنج

بند ۲۴

۱۵ بیت
کز اختر فلک‌زده وز طالع زبونگردون زمانه را به جفا گشت رهنمون
عصری است بی‌مروت و عهدی است بی‌اماندوری است پر دواهی و دهری است پر فنون
هم خاک مهرسوز و هم افلاک کینه‌سازاز سعد بی‌سعادت و از بخت باژگون
هم دوست بی‌حمیت و هم خصم بی‌حیااین از شکیب کمتر و آن از بلا فزون
نعش معاشران همه عریان به مهد خاکجسم برادران همه غلطان به موج خون
این یک ز نی سرش به فلک رفته سربلندوین یک ز زین تنش به زمین گشته سرنگون
از موج خون خسته‌دلان خاک بی‌قراروز تیر آه تشنه‌لبان چرخ با سکون
روی هوا ز دود جگرهاست دوده‌رنگپشت زمین ز خون بدن‌هاست لاله‌گون
استاده پیش چشم تو اینک به جنگ جایبا تیغ و نی صفوف جفاجوی کالجفون
با آنکه یک تن از صف میدان نگشت بازرفتند یاوران و تو هم می روی کنون
از شست ما به تیر قدر می‌شوی رهاوز دست ما به حکم قضا می‌روی برون
ما بی‌کسان زار و غریبان بی‌پناهبعد از تو درمیان بلا چون کنیم چون
جمعی اسیر و عور و پریشان و خوار و زاروین قوم تند و سرکش و بی‌دین و رذل دون
از ما مدار چشم صبوری در این سفراسپند را چگونه بر آتش بود سکون
شاه غریب از همه گیتی گسسته‌دلاین گفت و کاینات شد از روی او خجل