گنج

بند ۲۳

۱۵ بیت
کز جد و مادر و پدر ای یادگار ماآقای ما برادر ما شهریار ما
داریم التماسی ازین التهاب بیشفرمای التفاتی ازین به به کار ما
هفتاد و یک جراحت کاری به روی همزین کشتگان رسید به جان فگار ما
دگر هزار و نهصد و پنجاه زخم غماز داغ خود مزن به دل داغ دار ما
بر پای دوستان مفکن ز اضطرار بنددر دست دشمنان مپسند اختیار ما
از خون مخواه خلعت لعلی لباس خویشوز غم مساز کسوت کحلی شعار ما
رحمی به حال فاطمه کآن طفل بی پدرتا حشر دیده دوخته بر انتظار ما
سوی مزار فاطمه چون بگذریم اگرافتد ز کوفه بی تو به یثرب گذار ما
دل داده ای به دست که این سان اثر نکردبر سینه ی تو ناله ی گردون سپار ما
دل پاره پاره از سر مژگان فرو چکیددر روضه ی تو طرفه گلی داد خار ما
دردا که تر نشد لب خشکت به نیم نمچندان که رفت سیل سرشک از کنار ما
چون شد که راه معرکه را بر شما نبستای خاک بر سر مژه ی اشک بار ما
خود جرم ما چه بود که نگذشته تا گذشتخونخوار دشمن از سر یک شیرخوار ما
گر سخت تر ز خاره نبود از چه دل نسوختاین قوم را به روز تو در روزگار ما
پس دست بر عنان شه بی سپه زدندوز دل شرر به خرمن خورشید و مه زدند