بند ۲۱
کای یار بی کسان سخن جان گزا زدیکآتش به جان دوده ی آل عبا زدی
داری سرشکستن دل های ما که تیغبستی به قصد دشمن و بر قلب ما زدی
داغی که بود در خور اعدای سخت جاناز ماجرای خود به دل ما چرا زدی
آن ضربتی که سینه ی بیگانه را سزاستبی دست و تیغ بر جگر آشنا زدی
آتش زدی به خلوتیان حریم قدسبی پرده زین سخن که به ما بر ملا زدی
دم درگلوی ما همه شد آتشین گرهدر پاسخ تو تا دم از این ماجرا زدی
دامن کشیدی از من و کلثوم گوییادامن بر آتش دل خیر النساء زدی
خود را قتیل و اهل حرم را اسیر گیرپندار خود که بر صف قوم دغا زدی
رفتی به سوی مقتل وگشتی نگون ز اسبخفتی به روی خاک و به خون دست و پا زدی
ایل حجاز ساز حسینی کنند راستتا با مخالفان عراق این نوا زدی
از پرده ی جگر همه چون نی نوا زنندتا تو قدم به ناحیه ی نینوا زدی
کیوان فراشت رایت کرببلای ماتا تو علم به بادیه ی کربلا زدی
کردی به دست خویش سر خویش و اقرباگوی ولا و بر سر کوی بلا زدی
در پای دوست دست فشاندی ز ماسوادر راه قرب بر دو جهان پشت پا زدی
این گفت و رفت از خود و افتاد بر زمینبرخاست بار دیگر و با گریه گفت این