گنج

بند ۱۹

۱۵ بیت
با گریه گفت کای پدر نامدار منای مایه ی قرار دل بی قرار من
بنشین و آن مخواه که زین باد فتنه خیزبرخیزدت ز گوشه ی دامن غبار من
یک ره به دامنم بنشان تا به صد زبانبر شاخ گلبن تو بنالد هزار من
دل را نظر همین به تو باشد رضا مشوکافتد به خاک نخل تو از جویبار من
چشمم ز انتظار عزیزان سفید مانددیگر تو خود سپاه مکن روزگار من
پیش از شکفتن گل و گلبانگ عندلیباز تند باد فتنه خزان شد بهار من
فصل بهار ز آتش بی آبیم دریغپیش از شکوفه سوخت همه شاخسار من
لب بین کبودم از عطش این بس دگر مخواهنیلی کند طپانچه اعدا عذار من
وا خجلتا ز فاطمه گر بی تو اوفتدبار دگر به جانب یثرب گذار من
سر زد به سنگ و خاک به سر ریخت کای پدرصبر از غم فراق شما نیست کار من
برداشت از زمینش و بگرفت در کنارکی زیب بخش دامن و جیب کنار من
داغ برادران وجوانان مرا نسوختچندانکه ناله های تو ای دل فگار من
صبر از خدای خواه و بپرهیز بیش از ایندامن مزن بر آتش دوزخ شرار من
تسلیم امر حق شو و با هجر من بسازخواهد ترا یتیم چو پروردگار من
پس پیش خوانده خواهر برگشته حال خویشبروی شمرد شمه ای از شرح حال خویش