گنج

بند ۱۱۰

۸ بیت
گو خصم دل چرا به ستم رام می کنیهر لحظه اش به یک ستم آرام می کنی
آخر چرا شکنجه جاوید این دو روزاز بهر جان خویش سرانجام می کنی
برگ قتال قاسم ناشاد می نهیساز مصاف اکبر ناکام می کنی
با مذهبی که کفر تبری کند از آنخاکت به حلق دعوی اسلام میکنی
خون خدا به خاک خطا ریختی و بازکورانه ازکتاب وی اعظام می کنی
روی از در صمد که محل وقوف بودبرتافتی و سجده ی اصنام می کنی
با اهل صدق گر بودت عمر سرمدیطبعت عداوت است که مادام می کنی
روز جزا که قطع شد از هر درت امیدحشر تو با یزید و عذاب تو بایزید