گنج

شمارهٔ ۲۰

۲۴ بیت
دردا که از زین سرنگون افتاد بر خاک اکبرمخاک دو عالم بر سرم
بر خاک خواری اوفتاد از فرق امروز افسرمخاک دوعالم برسرم
با زندگانی زین سپس ارمان ندارم یک نفسدرمان من مرگ است و بس
بر جای این افسر سپهر ای کاش بربودی سرمخاک دو عالم بر سرم
خاک بهی و آب بقا زین آتشم برباد شدوین خانه از بنیاد شد
آری نباشد سختر از سنگ و سندان پیکرمخاک دو عالم بر سرم
این صرصر طوفان ثمر وین شعله نیران شررکم سوخت تا پایان ز سر
در نینوا بر باد داد از بیخ و بن خاکسترمخاک دو عالم بر سرم
آهم دمادم همزبان، هم زانویم اشک روانداغ جوانم ارمغان
غم هم سفر، ره راحله، دل زاد و سرها رهبرمخاک دو عالم بر سرم
دشمن همی دانی چرا بی ساز و سامانم کندوز عمد عریانم کند
تا کسوت کحلی فلک آراید از نو در برمخاک دو عالم بر سرم
گردون سراندازم ربود از دست خصم شوم پیو اینها گمانم بود کی
تا از نو اندازد به سر این کهنه نیلی معجرمخاک دو عالم بر سرم
تو تشنه لب جان بسپری من زنده با این چشم ترماندن ز مردن تلخ تر
کاش از جهان دریا و جو خشک آمدی آبشخورمخاک دو عالم برسرم
صد بحر مرجانم برفت از کف که مرجانش بهاداد از که جویم زین جفا
در لجه ی کین تا فرو شد این گرامی گوهرمخاک دو عالم بر سرم
صد آسمان کیوان نحس از برج اقبالم سیهسر زد که زان حالم تبه
در خاک تا بنهفت رخ رخشنده تابان اخترمخاک دو عالم برسرم
دوران چو شد ساقی همی بر سنگ زد مینای منکز غم کند صهبای من
در بزم عاشورا کنون انباشت از خون ساغرمخاک دو عالم بر سرم
بر آستان بندگی تا رخ نهاد از مسکنتدارد صفایی سلطنت
ور در قیامت نشمری باز از سگان این درمخاک دو عالم بر سرم