شمارهٔ ۱۶
شاهی که برد سجده به خاک درش افلاکآغشته به خون خفت به خاکش تن صد چاک
آن سر که ز گیسوی نبی داشتی افسرلب تشنه و مجروح شد آویزه ی فتراک
یک دشت فزون خیره کش بی گنه آویزنز قهر ولی بیم و نه از خشم خدا باک
زین سو همه سستی تن و سختی پیمانزان سو همه تیغ ستم و بازوی چالاک
سرهای عطش سوخته یکسر همه برنیتن های لگدکوفته یکسان همه با خاک
تن ها به تب آشفته تر از سینه مجروحجان ها به لب آزرده تر از خاطر غمناک
ز آن سفله ی شامی به بنات شه یثربخاکم به دهان قصد پرستاری حاشاک
بی دیده حشمت نگرستن به چه زهرهچهر حرم حرمت کل صرصر هتاک
ذوق تو فرامش نکند ذایقه ی صبرشیرینی شکر نبرد تلخی تریاک
خون تو امان بخش دماء دو جهان استحرف است که خون می نتوان کرد به خون پاک
بی فر تولای تو توحید صفاییآمیخته کفری است به صد زندقه و اشراک