شمارهٔ ۱۷
بار غم بنشسته سنگین بر دلمناقه کی خیزد به زیر محملم
آخر ز دلازاری شرمی ای فلکتا به کی ستمکاری شرمی ای فلک
او شهید و ما اسیر اینک به راهخود چه بود این حسرت افزا منزلم
یا رب این وادی کجا کز هول آنماند بر سر دست و دستی بر دلم
سینه و جان را دریغا زین سفرنیست غیر از داغ و حسرت حاصلم
گلعذاران را که بستر خون و خاکپایی اندر راه و پایی در گلم
چون دل از تن های بی سر برکنمیا کی از سرهای بی تن بگسلم
شد گرفتار دو جا یک قطره خونسخت افتاده است کاری مشکلم
بعد آن خورشید اختر سوز بادآه آتشبار شمع محفلم
آه کز موج سرشک تشنگانکشتیم بشکست و دور از ساحلم
سوخت ما را جان درین آتش هنوزای عجب برخاست رویین هیکلم
داغ مرگ نوخطان پاکبازکرد نقش کامرانی باطلم
شد صفایی با غم آن کشتگانمردن آسان زندگانی مشکلم