شمارهٔ ۱۵
سرها همه بر نیزه و تن ها همه بر خاکاز کین زمین آه و ز بی مهری افلاک
تا هوش همی راه سپارد سر بی تنتا دیده همی کار کند پیکر صد چاک
تن ها همه انباشته در خاک و به خون درسرها همه آویخته از حلقه ی فتراک
بر هرتن مجروح و دل ریش و لب خشکصد چشمه روان بیشتر از دیده ی نمناک
در ریختن خون عزیزان همه اسرافدر بذل کمین شربت آبی همه امساک
ای وای بر آن قوم که حرمت نشناسنداز خون تن پاک تو تا خون دل تاک
در حیز امکان مگر این است اگر هستجوری که بدو پی نبرد پایه ی ادراک
سیراب تر از باغ بهشت آل نبی بودچاره ی لب خشک ار شدی از دیده ی نمناک
این باد مخالف ز کجا خاست که آمیختهفتاد چمن لاله و گل با خس و خاشاک
نگذاشت اثر اهل زنا ز آل پیمبرچو از دولت جمشید نشان صولت ضحاک
ران بر رگ دل نشتر این داغ صفاییوز اشک بشو نامه ی آلوده ی ناپاک