شمارهٔ ۱۴
ساختی از کینه بی اکبر مرا داد ای فلککردی آخر خاک غم بر سر مرا داد ای فلک
داد ای فلک داد ای فلکصد داد و بیداد ای فلک
در عزای اکبر گلگون کفن داد ای فلکنیلی افکندی به سر معجر مرا داد ای فلک
تا شکستی بلبلم را پر و بال داد ای فلکریخت در دام مصیبت پر مرا داد ای فلک
تا در آمد سرو نوخیزم به خاک داد ای فلکریخت از شاخ طراوت بر مرا داد ای فلک
تا چه بود این ماه کز تاری هلال داد ای فلکسوخت در هفت آسمان اختر مرا داد ای فلک
می ندیدم کشته ی فرزند خویش داد ای فلکمی نزادی کاشکی مادر مرا داد ای فلک
تا نبینم مرگ او مژگان من داد ای فلکگو بزن بر دیدگان خنجر مرا داد ای فلک
چند چند از دور مینایی سپهر داد ای فلکخون دل از دیده در ساغر مرا داد ای فلک
تاکی از چشم سفید ای دل سیه داد ای فلکهر دم افروزی به جان آذر مرا دادای فلک
تشنه لب دیدن غمی بر روی دل داد ای فلککشته گشتن ماتمی دگر مرا داد ای فلک
تا شدی چون گوهر لالا ز جزع داد ای فلکدیده شد دریای پهناور مرا داد ای فلک
بربه یاد کاکل و زلف و خطت داد ای فلکموی بر تن می زند نشتر مرا داد ای فلک
آتش غم سوخت پیکر وز ستیز داد ای فلکصرصر کین برد خاکستر مرا داد ای فلک
اینک از کویت گرفتم راه شام داد ای فلکقید و چنبر قاید و رهبر مرا داد ای فلک
خود صفایی را چه باک از بازخواست داد ای فلکچون شفیع استی تو در محشر مرا داد ای فلک