شمارهٔ ۱۳
غم هجر دلگزا برد از سرم هوشدم وصل جان فزا کردم فراموش
اکبر بیا خواهر مرو جانم به غم مشکر مرواز این سفر بگذر مرو
دل را پر از خون می کند هجرت ای برادرسینه را محزون می کند هجرت ای برادر
سوی رزم شامیان بستی میان تنگهمه را به داغ خودخواهی سیه پوش
روزم مکن چون شب سیه حالم مخواه از غم تبهجویی چه کام از قتلگه
طاقتم از تن می بری آخر ای برادرصبر دل از من می بری آخر ای برادر
دمی از وفا بیا ای جان شیرینره دیگرت چون گیرم در آغوش
ترسم نیایی زین سفر تا بینمت بار دگریک لحظه رو آهسته تر
اشکم به هامون می بری تا کی ای برادرآهم به گردون می بری تا کی ای برادر
سر سوگ اکبر از داری صفاییبنشین به کنج غم وز درد بخروش
آهی برآور جان گسل اشکی ببار از خون دلبسرای ازین غم متصل
تا نام دوری می بری کم کم ای برادراز ما صبوری می بری دم دم ای برادر