شمارهٔ ۱۰
مدر پیراهن طاقت غریبان رامزن دامن بر آتش ناشکیبان را
برادر جان علی اکبراز این رفتن بیا بگذر
سفر خواهی اگر خاکم به سر خواهیاگر خاکم به سر خواهی سفر خواهی
ز ما پیر و جوان هرکس به میدان شددر اول پی به خون و خاک یکسان شد
تن سر دادگان در خون تپان بنگرسر آزادگان بر نی روان بنگر
یکی را سر به نوک نیزه عریان بینز چوگان ستم چون گوی غلطان بین
یکی را تن به خاک ازچرخ دون بنگرچو خاک از بخت وارونش زبون بنگر
ز ما هفتاد تن یک یک برون آمدکه خاک از خون پاکش لاله گون آمد
پدر تنها عدو بی رحم و ما بی کسغریبان را همان داغ شهیدان بس
پس از خود خواری ما را توهم کنبر این مشت اسیر آخر ترحم کن
رعایت کن زمهر این جمع مضطر رابرادر را و خواهر را و مادر را
دل ازکف داده گانت را صبوری کوتنی کش دل نباشد تاب دوری کو
چو لایق باشد الطاف خدایی راچه خوف از فتنه محشر صفایی را