شمارهٔ ۸۳
سوای دل که به ترک تو مایل افتاده استکجا قتیل به سودای قاتل افتاده است
گواه صدق و ارادت بس است عاشق راکه پیش دیده ی معشوق بسمل افتاده است
مرا خیال تو خطی به لوح سینه نگاشتکه نقش غیر توام داغ باطل افتاده است
سحاب خشم تو بارد چنان تگرگ جفاکه کشت زار وفا هیچ حاصل افتاده است
دلا طمع ببر از نوش آن لبان خموشکه نیش غمزه ی او سهم سایل افتاده است
بگو به ناقه الاساربان که تند مروترا به دوش و مرا بار بر دل افتاده است
شب افتاب نتابد فروغ طلعت دوستبه طرف بادیه گویی ز محمل افتاده است
خطر مراست که کشتی نشسته در گردابترا چه خطره که پشتی به ساحل افتاده است
به عقل دعوتم از عشق می کند چون شدکه پیر صومعه با علم جاهل افتاده است
سر او فکنده صفایی به پای یار و خموشمکه ره نرفته و بارم به منزل افتاده است