گنج

شمارهٔ ۸

۱۰ بیت
ز یار دیده بدوز ای نظر تماشا راکه حسرت است اگر حاصلی بود ما را
به دل نهفت توانم حدیث پنهانیولی علاج ندانم سرشک پیدا را
عجب مدار به غرقاب عشقم این زاریچه احتیاط ز یاران غریق دریا را
به زیر پهلوی من در فراق و وصل تو فرقبه خاره خاره نباشد حریر و دیبا را
هم از وصول ملولم هم از فراق نژندچه حالت است ندانم خود ردا را
بر آستان تو مجنون سر ار تواند سودکند ز دست رها آستین لیلی را
رهی به خیل سگان تو یابد ار وامقبخواهد از سر کوی تو عذر عذرا را
بدین غزال شکاری یک خرام به دشتکه صید خویش کنی آهوان صحرا را
به قتل گفتیت از غم رها کنم چه شوداگر وفا کنی امروز عهد فردا را
صفایی از سر عهد تو بر ندارد دوستتو شرط سابقه در پای نفکنی یارا