گنج

شمارهٔ ۴۵

۱۱ بیت
دل چو پر خون شد بدو دادم به قصدی ناصوابساختم آماده مستی را شرابی با کباب
گفتمش در دور خط خواهم لبت بوسید گفتتشنه را آری سراب از دور بنماید سراب
مهر کی زان کینه ورجویم که در هر باب و فصلفصل مهر و کین زهم در کیش ترکان نیست باب
آنکه نتوانم ز غیرت همره او سایه دیددیدمش خورشیدوش در چشم مردم بی حجاب
هرچه بهر مهرت افزودم به جان تن کاستمجز تو نشنیدم کسی کآرد هلال از آفتاب
ملکجان از دولت عشقم سراپا پر غم استاین عجب جایی است کاندر عین آبادی خراب
شامگه خواندی سگم و ز کوی خود راندی سحرلطف کردی مرحبا این هم عطایی با عتاب
پیش جانان عز خود، ذل رقیبان نزد دوستزین دو بهتر یافت کی عاشق دعایی مستجاب
شد مرا مرهم پذیر از بوی زلفش زخم دلکی جراحت دیده از زاهد زبان از مشک ناب
سر به سر تاریک و طولانی چرا بود اینقدرراه ظلمات از برون آن طره پر پیچ و تاب
گر صفایی کام ها در پی حسابی یافت خصمنزد حق یوم الحسابش نیست جز سودالحساب