شمارهٔ ۴۲
علیالصباح چه گلها که در گلستانهازدند چاک ز رشک رخت گریبانها
ز شوق روی تو در نالهاند ورنه بهاربهانهای است برای هزاردستانها
به سِحر چشم تو نازم که با هزاران صیدبه جای مانده هنوزش خدنگ مژگانها
گرفتم آنکه ستادم دل از کفت چه کنمکفی حریر که در وی نشسته پیکانها
میان طالب و مطلوب مقتدا و مریدبه عهد حسن تو در هم شکست پیمانها
به حلقهحلقهٔ زلفت دلم گرفتار استبرای یک تن تنها که دید زندانها
به دفع درد مفرما مرا به سوی طبیبکه خستهٔ تو ندارد خیال درمانها
ز فضل عشق همین فیض بس که هر شب و روزعطا کند به من از نقد اشک دامانها
دل شکسته که پامال زلف سرکش تستمگو دل آمده گویی اسیر چوگانها
شدم به مغلطه در جرگهٔ سگان درتبدان امید که خوانی مرا یکی زآنها
به پای دوست صفایی سر افکنم که رویکه نیست قابل قربان مقدمش جانها