گنج

شمارهٔ ۴۰۱

۱۰ بیت
ترا آخر چه شدکز بی وفایینکردی در محبت عهد پایی
جدا از دین و دل دیوانه بودمکه کردن از تو آهنگ جدایی
به فردوسم مخوان زنهار از این درکه آنجا نیست چندین دل گشایی
دلم آمیخت از لعلت به خونابقدم آموخت از زلفت دوتایی
مگر خود از وفاداری و رحمتعلاج رنج مهجوران نمایی
که فرقی نیست شرح درد و غم رابگوش غیر با دستان سرایی
بدین سامان و ثروت کم فراهمبه کویت نایدم عار از گدایی
صنوبر گو مکش سر پیش بالاشکه حسنت چیست الا یک رسایی
مرا زین پس نزیبد پارس موطنکه عشقم توبه داد از پارسایی
رود در دوستی از وی ستم هاکه از دشمن نیاید بر صفایی