گنج

شمارهٔ ۳۶۵

۱۵ بیت
ای زاغ زلف یار از آن رخ در آذریبا وصف بال و پر غرابی سمندری
طاوس باغ قدسی و چون من مشوشیشهباز راغ خلدی و چون من مکدری
در رنگ و تاب زاغ و پرستو سرایمتزاغ و پرستویی که پر از پای تا سری
گه بر جبین برآیی و گه در روی به جیبخوش می پری و لیک ندانم چه طایری
با دوش همنشینی و با گوش هم سخنبا سینه هم سرایی و با ساق همسری
از گردنش معلق و در دامنش نگونبا ساعدش همال و به سیماش هم بری
نعلش یکی ببوس چو دستت همی رسدلعلش یکی بخای چو نزدیک شکری
سرگشته ای تو نیز چون من در غمش چرابا آنکه روز و شب به کنار وی اندری
زان حلقه حلقه کز پی دلها فراهم استبا صد هزار دیده بر آن روی ناظری
من دور از او فتاده که شوریده ام چرابا قرب او تو اینقدر آشفته خاطری
بر خویش می طپی مگرت سر بریده اندیا عقربت گزیده که پیچان و مضطری
مانی به عود سوخته برطرف عارضشیا حلقه حلقه دود بر اطراف مجمری
مانا ز تیپ غمزه و توپ نگاه یارشاه شکست خورده ی برگشته لشکری
یا خود به بوی چشمه ی نوشین دهان دوستدر جستجوی آب بقا چون سکندری
بخت صفایی ار ز تو باری سیه تراستلیکن تو در سلوک از آن کج روش تری