شمارهٔ ۳۲۲
اگر چه دور به فرسنگ هایی از برمنولیک می نروی یکدم از برابر من
هوای آب وصال تو زنده داشت مرااگر نه ز آتش هجران گداخت پیکر من
به داغ لعل تو یک چشمزد نشد که نریختبه طرف دامن رخ دیده عقد گوهر من
دمی نرفت که دور از دهان نوش لبتنریخت ساقی غم خون دل به ساغر من
ثواب طاعت خود خواهم هم از خدای که تراکه چهر و لعل تو زیبد بهشت و کوثر من
مرا از آن لب و دندان به نقل و باده چکارکه زین دو باد مهیا شراب و شکر من
مران ز خاک درم تا مگر شبی روزیسگان کوی تو پایی نهند برسر من
بر آستان تو سرها به عجز خواهم سودکه خاکپای تو گردد طراز افسر من
مرا امید رهایی ز قید زلف تو نیستاسیر چنگل شهباز شد کبوتر من
دوباره بال گشایم به سیر گلشن انسقضا اگر از قفس هجر واکند پر من
صفایی از تف دل تا رقم زدم نه شگفتکه بوی حسرت وطنم بشنوی ز دفتر من