شمارهٔ ۳۱۲
مرا خوشتر ز جام عشق خوناب جگر خوردنکه چون شیر از لب شیرین به شیرینی شکر خوردن
چنان بر من گوارا نیست حلوای ترش رویانکه زهر قاتل از دست ای شیرین پسر خوردن
مرا زد بر دل از تیر نظر زخمی که بس کاریندارد مرهم الا زآن کمان تیر دگر خوردن
دریغا چشم گل چیدن مرا بود از گلستانیکه بارش نیست الا خار حصرت بر جگر خوردن
به تیر ناگهان ز اندیشه ی مرهم شدم فارغنصیب کس مباد اینسان خدنگی بی خبر خوردن
بساز از بار این باغ اول ای دل برگ آزادیاگر داری از آن سرو روان امید برخوردن
ره او رو به ناچاری رهی می باید ار رفتنغم او خور به ناکامی غمی می باید ار خوردن
به خون خود چنان گرمم که از خاک سرکویشنه برگردم به نومیدی نه سرخارم ز سر خوردن
صفایی از رقیب کینه پرور مهر می جوییز نخل خشک میداری طمع، خرمای تر خوردن