گنج

شمارهٔ ۳۰۴

۸ بیت
غمت گرفت فضای دلم چنان که در آننمانده یکسر مو جای فکرت دگران
به قید زلف تو دل تا کمند الفت بستگسست رشته مهر و وفای سیم بران
مثال موی و میانت مرا رود ز نظراگر دقایق حکمت رود به گوش گران
ملامتم نکند هرکست که دیده و لیکمنت چگونه نیابم به چشم بی بصران
تو بی پدر صنم آن دختری که مادر دهرز شوی خویش خجل شد ز زادن پسران
سبک شمردی ومیثاق مهر بشکستیمگر محبت ما بود بردل تو گران
رسان به قافله سالارم از طریق خلوصاگر چه بس عقب افتاده ام از هم سفران
خجل مخواه به دل خواه دشمنم ای دوستبپوش عیب صفایی ز چشم بی هنران