گنج

شمارهٔ ۳۰۲

۱۱ بیت
بیا بنگر سرشک اشکبارانکه تا چون برده آب از اشک باران
ز راز ما مگر آگه نکردندبهر نام مرا کمتر ز یاران
خدا را تا ز هجرانم رهانیمرا اول بکش زین جان نثاران
به امیدی به پایت سر سپردمکه سایی پا به فرق سر سپاران
اگر خواهی که نومیدت نمانندترحم کن براین امیدواران
دل و دین تا به یک مجلس ببازنددر آ در خلوت پرهیزگاران
به جای باده بنهادی از آن لبچه منت ها به دوش باده خواران
خرامت را خجل نبود اگر کبکچرا ناید به شهر از کوهساران
ز بس کز خجلت قدت عرق ریختبه گل شد پای سرو جویباران
مرا بس چهرت از بهر تماشاگلستان را گذارم با هزاران
صفایی را ز زاری می کنی منعغریق بحر کی ترسد ز باران