گنج

شمارهٔ ۲۷۸

۹ بیت
باخاک ره اگر فلک آرد برابرمنگذارد از حسد که نهی پای بر سرم
در ره گذاشت چشمم و بر خاک ره گذشتخاکم به فرق باد که ازخاک کمترم
آرام دل به زلف دلارام بسته بوددردا که رفت دلبر و نگذاشت دل برم
من با کمال یاسه به وصلت امیدواراین دولت از کجا شود آیا میسرم
در گلشنم ز بال فشانی چه دل گشودای کاش پیش از این به قفس ریختی پرم
بی سایه ی سهی قد سروت به سیر باغبر دیده برگ بید زند تیغ خنجرم
تف دلم ز خشک لبی گر یقینت نیستاینک گواه سوز درون دیده ترم
با روی زرد و اشک روان خوشدلم که شدملک غمت مسخر از این گنج و لشکرم
نتوان علاج هجر صفایی به صبر کردباید درین مجاهده تدبیر دیگرم